گیل گمش – لوح دهم – قسمت اول
آوریل 12, 2014
     گیل گمش – لوح یازدهم – قسمت اول
ژوئن 28, 2018
 

گیل گمش - لوح دهم قسمت دوم


و گیل‏گمش با او، با اورشه‏نبی، با كشتیبان، می‏گوید:
«ــ پس، اورشه‏نبی! چگونه به نزدیك ئوت‏نه‏پیش‏تیم توانم رفت؟ مرا به او به جانبِ او رهنمون شو!… با من بازگوی تا چگونه بدو می‏توانم رسید… اگر از دریا می‏توانم گذشت تا بگذرم ورنه هم از دشت بخواهم رفت.»
و اورشه‏نبی با او با گیل‏گمش می‏گوید:
«ــ دستان تو گیل‏گمش، تو را نگذاشتند تا به ساحلِ دیگر رسی… آنك! صندوق‏های سنگ را بشكسته‏ای و به دست خویش برگذشتن از تالابِ دریای مرگ را ناممكن كرده‏ای… صندوق‏های سنگ شكسته است و دیگر تو را بدان سوها، به جانبِ آبخُستِ زندگی نمی‏توانم برد… اكنون برخیز گیل‏گمش! تبر از كنار خود بردار به جنگل درون شو یك‏صد و بیست درخت بینداز چنان‏كه بلندی هریك شصت اَرَش باشد… آنگونه درخت‏ها بینداز سرِ هریك به تبر تیز كن به پیش من آر!»
پس گیل‏گمش تبر از كنارِ خود برداشت به جانبِ جنگل شتاب كرد یك‏صد و بیست درختِ بلند بر زمین افكند چنان‏كه بلندی هریك شصت اَرَش بود. سرِ هر یك به تبر تیز كرد و به نزدیكِ كشتیبان آورد.
پس به كشتی درنشستند و تیرها به كشتی درنهادند كشتی را در آب پیش بردند و با بادبان‏ها در دلِ دریا شتاب كردند. می‏باید كه چهل روز و پنج روز بر آب دریا بگذرند.
اینك نخستین روز و دیگر روز و سوم روز برگذشته است و اورشه‏نبی به تالاب دریای مرگ می‏رسد.
و اورشه‏نبی با او با گیل‏گمش می‏گوید:
«ــ از آن تیرها یكی را سخت در كف دریا بكوب! می‏باید بپرهیزی تا از آبِ مرگ به دست‏ات نرسد ورنه در جای بخواهی مُرد!… اكنون تیر دیگری بردار، و آن را سخت در كف دریا بكوب!… سومین را گیل‏گمش، سومین را بكوب!
«ــ چارمین را گیل‏گمش، چارمین را بكوب!
«ــ پنجمین را گیل‏گمش، پنجمین را بكوب!
«ــ ششمین را گیل‏گمش، ششمین را بكوب!
«ــ هفتمین را گیل‏گمش، هفتمین را بكوب!
«ــ هشتمین را گیل‏گمش، هشتمین را بكوب!
«ــ نهمین را گیل‏گمش، نهمین را بكوب!
«ــ دهمین را گیل‏گمش، دهمین را بكوب!
«ــ یازدهمین را گیل‏گمش، یازدهمین را بكوب!
«ــ دوازدهمین را گیل‏گمش، دوازدهمین را بكوب!» .
و همچنان… تا گیل‏گمش یك‏صدوبیست تیر بر كفِ تالابِ دریای مرگ بكوفت.
آنك گیل‏گمش بند از میان بازگشوده، پوست شیر از شانه به زیر می‏افكند و به دستی توانمند، دیركِ كشتی را از جای برمی‏كَند…
ئوت‏نه‏پیش‏تیم در دوردست‏ها نظر می‏كند و با خود در كنكاشِ با خود چنین می‏گوید:
«ــ صندوق‏های سنگِ كشتی ناپیدا چراست؟ و چگونه بیگانه‏یی كه من‏اش رُخصت نداده‏ام به كشتی درنشسته است؟… آن كه می‏آید از تبارِ آدمی نمی‏تواند بود. من بدو درمی‏نگرم: خود مگر نه آدمی است؟ من بدو درمی‏نگرم: خود مگر نه خدایی است؟ سراپا به من ماننده است. تیرها را با دستان زورمند در آب‏های مرگ فرو می‏كوبد تا صندوق‏های سنگ را جانشین شوند، هم آن صندوق‏ها كه اورشه‏نبی باید كه به هنگام عبور از آب‏های مرگ به آب اندر كوبد… اكنون كشتی به سلامت از كنارِ تیرها می‏گذرد و دیری نمانده است تا خود به كنار جزیره در رسد. اما تیرها به آخر رسید! آنك مردِ بیگانه دگل را از جای برآورد و با تبر به دو نیمه كرد. پس هر دو نیم را به آب اندر بكوفت و كشتی با فشاری سخت با فشارِ آخرین به ساحل رسید».
ئوت‏نه‏پیش‏تیم از خانه به زیر می‏آید و به جانبِ بیگانه شتاب می‏كند. ئوت‏نه‏پیش‏تیم با او با گیل‏گمش چنین می‏گوید:
«ــ نام خود را به زبان آر! نام خود را با من بگوی!… من خود ئوت‏نه‏پیش‏تیم ام: آن كه زندگی را بازیافته!»
و گیل‏گمش با او با ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ آمرزیده چنین می‏گوید:
«ــ نام من گیل‏گمش است. از كوهسارانِ ئه‏نو بدین جای آمده‏ام. راهی بس دراز، راهِ شَمَش را درنوشته‏ام… اینك، ئوت‏نه‏پیش‏تیم، نگاه چشمانِ من سرانجام در تو افتاد.»
ئوت‏نه پیش تیم با او با گیل‏گمش چنین می‏گوید:
«ــ چرا رُخان تو این‏چنین بپژمرده چرا پیشانی تو بدین تیرگی‏ست؟ چرا روان تو اینگونه آشفته بالای تو این‏سان خمیده است چرا درد در جانِ تو خانه گرفته ؟… چنان‏ چون سرگشتگان راه‏های دور به چشم می‏رسی. از توفان و باد و آفتاب برتافته‏یی. رُخانِ تو از تابش نیمروزی سوخته است… از راه‏های دور بدین‏جا شتاب چرا كرده‏ای؟»
و گیل‏گمش با او با ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور می‏گوید:
«ــ رُخانم چگونه پژمرده نباشد و پیشانی مرا چینِ تیرگی چگونه فرو نپوشد؟ چگونه روانِ من آشفته نباشد و بالایم چگونه خمیده نباشد؟ چگونه درد در جانِ من منزل نگزیند؟ چگونه چونان سرگشتگان راه‏های دور به چشم درنیایم؟ رُخان من چگونه از توفان و باد و آفتاب و از تابشِ نیمروزی برنتابد؟ چگونه از راه‏های دور، از دشت‏های دور بدین‏جا نشتابم؟… برادرِ خُرد من، پلنگِ دشت، انكیدو رفیقِ جوانِ من كه خود از چیزی دریغ نكرد تا از كوهِ سدر به فراز برشدیم تا گاوِ آسمان را گرفته به خون دركشیدیم، تا خومبه‏به ــ آن را كه در جنگلِ مقدسِ سدر خانه داشت ــ به خاك افكندیم، تا شیران را در تنگنای دره‏های كوهستان بكشتیم، ــ همدمِ من كه در همه سختی‏ها و خطرها انبازِ من بود، انكیدو كه من دوست می‏داشتم كه من بسیار دوست می‏داشتم بهره‏ی آدمی بدو رسید. شش روز و شبان بر او گریستم و در خاك‏اش نگذاشتم تا بدان زمان كه كرم در او افتاد. من مرگ را بازدانستم و هراسِ از مرگ را آموختم از این روی به دشت‏ها گریختم… مرا تقدیرِ رفیقِ من سخت گران افتاده است. از این روی از دوردست‏ها بدین جای شتاب كرده‏ام و راهی بس دراز به پشتِ سر نهادم… چگونه خاموش بمانم چگونه می‏توانم فریاد برنكشم؟ رفیقِ من كه دوست می‏دارم غبارِ زمین شده. انكیدو رفیقِ من خاكِ رُس شده… آیا من نیز نمی‏باید تا به آرامش افتم و دیگر تا به ابد برنخیزم؟»
و گیل‏گمش با او با ئوت‏نه‏پیش‏تیم می‏گوید:
«ــ من چنان اندیشیدم كه می‏خواهم به نزدیك ئوت‏نه‏پیش‏تیم روم؛ ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور، هم آن آمرزیده‏ی نیكوبخت كه زندگی را بازیافته… از این روی بیرون آمدم و به سرزمین‏ها سرگشته شدم. از این روی از كوهسارانی برگذشتم كه برگذشتنِ از آن‏همه سخت دشوار است. از این روی از رودبارها و دریاها برگذشتم. نه به خُرسندی از بختِ نیكو سیراب شدم، كه از رنج بسی نوشیدم. خوردنی‏های من همه درد بود. پیش از آن كه به سی‏دوری سابی‏تو رسم جامه‏های من فروریخت. می‏بایست پرنده‏ی آسمان را به زیر افكنم بُز كوهی وغزال و گوزن را به خون كشم و از ایشان خورش كنم. نیزه‏ی من می‏بایست تا شیر و پلنگ و سگانِ صحرایی را به خون كشد و پوستِ ایشان تن‏پوشِ من باشد… باشد كه شیاطینِ مرگ قفل بردروازه‏های خود زنند، باشد كه دروازه‏ها را به قیر و سنگ برآرند. می‏خواهم كه شیاطینِ مرگ را به نابودی كشم تا جشن ایشان ازین بیش نپاید!… ئوت‏نه‏پیش‏تیم زندگی را به من آشنا كن! تو زندگی را باز دانسته‏ای.»
و ئوت‏نه‏پیش‏تیم با او با گیل‏گمش می‏گوید:
«ــ خشم را از خود دور كن! خدایان و آدمیان را هر یكی نصیبی هست… مادر و پدرت تو را به هیأت آدمیان در وجود آورده‏اند، گو دو پاره از سه پاره‏ی وجود تو خدایانه باد: یك پاره‏ی وجود تو آدمی است و تو را به جانب تقدیر آدمیان می‏كشاند. جاودانگی بهره‏ی آدمیان نیست. مرگِ هراس‏انگیز غایت هر زندگی است… خانه را آیا جاودانه پی می‏افكنیم یا پیمان را جاودانه می‏بندیم؟ برادران آیا میراثِ پدر را جاودانه بخش می‏كنند؟ آدمی آیا جاودانه از نشاطِ تولید برخوردار می‏ماند؟ رودبار آیا به هر روزی طغیان می‏كند و خاكِ زمین را در خود می‏دارد؟ مرغ كولی‏لو و مرغ كی‏ری‏په آیا در بهاری جاودانه به سر می‏برند و چشمانِ ایشان جاودانه در آفتاب می‏نگرد؟… از آغازِ زمان دوامی در میان نبوده است. نه مگر خفتگان و مردگان به یكدیگر ماننده‏اند؟ نه مگر بر آن هر دو از مرگ اثری هست؟… هم در آن هنگام كه آفتاب نوزاده‏یی را درودی می‏فرستد ممه‏توم خداوندِ سرنوشت و ئنون‏نه‌كی ــ ارواحِ بزرگِ توانمند ــ گِرد می‏آیند و او را هر آنچه نصیب است می‏دهند. زندگی و مرگ آدمی را ایشان اند كه تقدیر می‏كنند… روزهای زندگی را به شماره می‏دهند. اما روزِ مرگ را برنمی‏شمرند!»