گیل گمش – لوح نهم – قسمت دوم
آوریل 13, 2014

     گیل گمش – لوح دهم – قسمت دوم
آوریل 11, 2014
 

گیل گمش - لوح دهم قسمت اول


سی‏دوری سابی‏تو، خاتونِ فرزانه، نگهبانِ درختِ زندگی، تنها در بلندی‏یی بر ساحلِ دریا خانه دارد. در آنجا نشسته است و دروازه‏ی باغ خدایان را پاس‏ می‏دارد. بندی سخت در میانگاه بسته، تن‏اش در جامه‏یی بلند پوشیده است.

او، گیل‏گمش، همه جا جویای اوست تا آنگاه كه به جانبِ دروازه گام می‏نهد. پوستِ جانورانِ وحشی به تن پوشیده بالایش به خدایان می‏ماند. درد در جان اوست. چنان چون سرگشتگان راه‏های دور به چشم می‏آید. سی‏دوری سابی‏تو در دوردست‏ها نظاره می‏كند. او با خود در گفت وگوست با خود بدین‌گونه اندیشه می‏كند: «آیا كسی كه در آنجاست می‏خواهد به باغِ خدایان درآید؟… با گام‏های چنین تند آیا از پی كدامین مقصود كوشا است!»

پس چون از نزدیك در او، در گیل‏گمش، بدید دروازه را ببست در فراز كرد و كلونِ گران را به پشتِ دَر كشید.
گیل‏گمش سرِ آن نداشت كه از ورود به دروازه چشم بپوشد:
دست برآورد و تیزه‏ی تبر بر دروازه نهاد. پس گیل‏گمش با او، با سی‏دوری سابی‏تو، خاتون نگهبان، چنین گفت:
«ــ سابی‏تو! چه دیدی كه در به روی من می‏بندی، دروازه را می‏بندی و كلونِ گران را به پشتِ در می‏كشی؟ مرا آن گستاخی هست كه دروازه را یكسر از بُن براندازم و كلونِ گران را یكسره درهم شكنم!»
سابی‏تو دروازه را باز می‏گشاید و با او با گیل‏گمش در مدخل باغ سخن می‏گوید.
و سابی‏تو با او با گیل‏گمش می‏گوید:
«ــ چرا رُخان تو این‏چنین بپژمرده چرا پیشانی تو بدین تیرگی‏ست؟ چرا روان تو اینگونه آشفته بالای تو این‏سان خمیده است؟ چرا درد در جانِ تو خانه گرفته؟… چنان‏ چون سرگشتگان راه‏های دور به چشم می‏رسی. از توفان و باد و آفتاب برتافته‏ای و رُخان تو از تابشِ نیمروزی سوخته است… از راه‏های دور از دشت‏های دور بدین‏جا شتاب چرا كرده‏ای؟»
و گیل‏گمش با او، با سی‏دوری سابی‏تو، چنین می‏گوید:
«ــ رُخانم چگونه پژمرده نباشد و پیشانی مرا چینِ تیرگی چگونه فرونپوشد؟ چگونه روانِ من آشفته نباشد و بالایم چگونه خمیده نباشد؟ چگونه درد در جانِ من منزل نگزیند؟ چگونه چونان سرگشتگان راه‏های دور به چشم درنیایم؟ رُخان من چگونه از توفان و باد و آفتاب و از تابشِ نیمروزی برنتابد؟ چگونه از راه‏های دور از دشت‏های دور بدین‏جا نشتابم؟!… برادرِ خُرد من پلنگِ دشت، انكیدو رفیقِ جوان من كه خود از چیزی دریغ نكرد تا از كوهِ سدر به فراز برشدیم تا نرگاوِ آسمان را گرفته به خون در كشیدیم تا خومبه‏به ــ آن را كه در جنگلِ مقدسِ سدر خانه داشت ــ به خاك افكندیم تا شیران را در تنگنای دره‏های كوهستان كشتیم، همدم من كه در همه سختی‏ها و خطرها انبازِ من بود، انكیدو كه من دوست می‏داشتم كه من بسیار دوست می‏داشتم بهره‏ی آدمی بدو رسید… من روزان و شبانِ دراز بر او گریستم و او را به خانه‏ی خاك اندر نگذاشتم. من او را انتظار می‏كشیدم و چنین می‏پنداشتم كه همدم من باید تا به خروشِ من از خواب برآید. هفت روز و شب هم در آنجای افتاده بود تا كرم در او افتاد. من زندگی را جُستم بی ‏آنكه بازش یابم. از این روی چونان راهزنانِ وحشی به دشت‏ها گریختم… مرا تقدیرِ رفیقِ من سخت گران افتاده است. چگونه می‏توانم خاموش بمانم؟ چگونه می‏توانم فریاد برنكشم؟ رفیقِ من كه من دوست‏ می‏دارم غبارِ زمین شده. انكیدو رفیقِ من خاكِ رُس شده… آیا من نیز نمی‏باید تا به آرامش افتم و دیگر تا به ابد برنخیزم؟… اكنون، سابی‏تو! من در تو نظر می‏كنم تا به مرگی كه از آن به وحشتم درننگرم.»
پس سابی‏تو با او، با گیل‏گمش، چنین می‏گوید:
«ــ گیل‏گمش، آهنگِ كجا داری؟ زندگی‏یی را كه درخواهِ توست بازنمی‏یابی… خدایان كه آدمیان را آفریدند مرگ را بهره‏ی ایشان كردند و جاودانگی را از آنِ خویش… از این روی، گیل‏گمش! از نوشیدن و خوردن، از تن‏انباشتن و عمر به شادی گذاشتن حالی بس مكن! همه روزی را جشنی ‏كن. روزان وشبان را همه به چنگ و نای و به رقص شادان می‏باش! جامه‏های پاك به تن كن! سر خود را بشوی و به روغن خوشبو بیندای و تن را به آبِ تازه صفایی بده! از دیدارِ فرزندانی كه دستِ تو را به دست گیرند بهره می‏گیر! در آغوشِ زنان شادمانه باش! به اوروك بازگرد، به شهرِ خویش كه در آن پادشاهی هستی ستوده‏ی خلق، كه در آن پهلوانی!»
و گیل‏گمش با او با سابی‏تو چنین می‏گوید:
«ــ پس، سابی‏تو! راهِ منزلگاه ئوت‏نه‏پیش‏تیم را به من بنمای! مرا به او، به جانبِ او رهنمون شو!… با من بازگوی تا چگونه به نزدیكِ وی می‏توانم رفت… اگر از دریا می‏بایدم گذشت تا راهِ دریا پیش گیرم ورنه همچنان از جانبِ دشت بخواهم رفت.»
و سابی‏تو با او، با گیل‏گمش، می‏گوید:
«ــ هیچ گُداری در این دریا نیست كه كسی از آن به سلامت بتواند گذشت، كه كسی از آن به كنار بتواند رسید. از بسی روزگارانِ پیش‏تر از زمان تا بدین گاه هیچ‏كس پدیدنیامده است كه از این دریا برتواند گذشت. به جز شَمَش زورمند، خدای سوزانِ آفتاب، كیست كه از آن برگذرد؟ برگذشتن از دریای خروشان سخت دشوار است و راهی كه به جانب آب‏های مرگ می‏كشد راهی تاب‏سوز و توان‏فرسا… گیل‏گمش! چگونه می‏خواهی از این آب برگذری و برساحلِ آن‏سوی پا نهی؟ یا خود چندان‏كه از آن برگذشتی و به آب‏های مرگ رسیدی با آب‏های مرگ چه خواهی‏كرد؟… با این همه آنك اورشه‏نبی كشتیبانِ ئوت‏نه‏پیش‏تیم است هم در آنجای كه صندوق‏های سنگ برنهاده… ساعتی نمی‏گذرد تا از برای فراهم آوردن گیاه و میوه به جنگل رفته است. او را بازیاب تا خود اگر چنان شد كه با وی از دریا بگذری برگذری ورنه بدین جای باز گردی.»
و گیل‏گمش این سخنان را می‏شنید.
پس گیل‏گمش تبر برداشت و افزارِ جنگ بر كمر بست و رو در راه نهاد و جانبِ دریا كنار پیش ‏گرفت و از شیبِ راه فرود آمد و دروازه‏ی باغ چنان چون زوبینی میان نگهبان و او فروافتاد.
گیل‏گمش به دوردست نظر می‏كند و نگاهش بر زورقی می‏ایستد بر دهانه‏ی رودبار. پس گام‏های او بدان جانب روانه می‏شوند، به جانبِ كشتی ئوت‏نه‏پیش‏تیم . و چشمان وی كشتیبان را می‏جویند تا او را به سلامت از دریا بگذراند تا او را از آب‏های مرگ به سلامت بگذراند.
گیل‏گمش به رودبارِ دریا می‏رسد. اینك در آنجای ایستاده است. و كشتی، هم در آنجاست.
پس گیل‏گمش به دریا كنار به هرسویی می‏دود و كشتیبان را بازنمی‏یابد. تنها صندوق‏های پُر سنگ برساحل دریاست.
پس گیل‏گمش به جانبِ جنگل شتاب می‏كند و كشتیبان را به بانگِ بلند آواز می‏دهد:
«ــ كشتیبان! تو را می‏جویم! مرا از دریا بدان جانب دریا ببر! مرا از آب‏های مرگ بدان سوها ببر!»
به بانگِ بلند آواز می‏دهد و جوابی به جانب او بازنمی‏آید.
پس گیل‏گمش به جانب صندوق‏ها بازآمده آن همه را به خشم درهم می‏شكند.
آنگاه دیگرباره به جانبِ جنگل بازمی‏گردد. اینك اورشه‏نبی است.
چشمان او اورشه‏نبی را باز می‏بیند و گام‏های او به جانب اورشه‏نبی روانه می‏شود.
اورشه‏نبی با او با گیل‏گمش می‏گوید:
«ــ نام خود را به زبان آر. نام خود را با من بگوی!… من اورشه‏نبی كشتیبانِ ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دورم.»
و گیل‏گمش با او با اورشه‏نبی چنین می‏گوید:
«ــ نام من گیل‏گمش است. از كوهسارانِ ئه‏نو بدین جای آمده‏ام. راهی بس دراز، راهِ شَمَش را درنوشته‏ام… اینك، اورشه‏نبی! نگاهِ چشمانِ من بر تو افتاد. بگذار تا در ئوت‏نه‏پیش تیمِ دور نظر كنم.»
و اورشه‏نبی با گیل‏گمش چنین می‏گوید:
«ــ چرا رُخان تو این‏چنین بپژمرده چرا پیشانی تو بدین تیرگی‏ست؟ چرا روانِ تو اینگونه آشفته، بالای تو این‏سان خمیده‏ست؟ چرا درد در جانِ تو خانه گرفته؟… چنان چون سرگشتگان راه‏های دور به چشم می‏رسی. از توفان و باد و آفتاب برتافته‏ای. رُخان تو از تابشِ نیمروزی سوخته است… از راه‏های دور از دشت‏های دور بدین‏جا شتاب چرا كرده‏ای؟»
و گیل‏گمش با او، با اورشه‏نبی، با كشتیبان، چنین می‏گوید:
«ــ رُخانم چگونه پژمرده نباشد و پیشانی مرا چینِ تیرگی چگونه فرونپوشد؟ چگونه درد در جانِ من منزل نگزیند و بالایم چگونه خمیده نباشد؟ چگونه درد در جانِ من منزل نگزیند؟ چگونه چونان سرگشتگان راه‏های دور به چشم درنیایم؟ رُخان من چگونه از توفان و باد و آفتاب و از تابش نیمروزی برنتابد؟ چگونه از راه‏های دور از دشت‏های دور بدین جا نشتابم؟… برادر خُرد من، پلنگِ دشت، انكیدو، رفیقِ جوان من كه خود از چیزی دریغ نكرد تا از كوهِ سدر به فراز برشدیم تا گاوِ آسمان را گرفته به خون دركشیدیم، تا خومبه‏به ــ آن را كه در جنگلِ مقدسِ سدر خانه داشت ــ به خاك افكندیم، تا شیران را در تنگنای دره‏های كوهستان كشتیم، همدم من كه در همه سختی‏ها و خطرها انبازِ من بود، انكیدو كه من دوست می‏داشتم كه من بسیار دوست می‏داشتم بهره‏ی آدمی بدو رسید. شش روز و شبان بر او گریستم و در خاك‏اش نگذاشتم تا بدان زمان كه كرم در او افتاد. من مرگ را بازدانستم و هراسِ از مرگ را آموختم. از این روی به دشت‏ها گریختم… مرا تقدیرِ رفیقِ من سخت گران افتاده است. از این روی از دوردست‏ها بدین‏جای شتاب كرده‏ام و راهی بس دراز به پشت سر نهادم… چگونه می‏توانم خاموش بمانم؟ چگونه می‏توانم فریاد برنكشم؟ رفیقِ من كه من دوست می‏دارم غبارِ زمین شده. انكیدو رفیقِ من خاكِ رُس شده… آیا من نیز نمی‏باید تا به آرامش افتم و دیگر تا به ابد برنخیزم؟»