گیل گمش – لوح یازدهم – قسمت اول
ژوئن 28, 2018

     گیل گمش – لوح یازدهم – قسمت سوم
ژوئن 28, 2018
 

گیل گمش - لوح یازدهم قسمت دوم


«پس من همه پرندگان را در بادی كه از چار جانب می‏وزید پرواز دادم بره‏یی قربان كردم و از فرازْجای كوه به شكرانه گندم برافشاندم و سدر و مورد بسوختم… بوی خوش به مشام خدایان رسید و ایشان را آن بوی خوش پسندیده بود. پس خدایان چنان ‏چون مگسان بر قربانی فرود آمدند.
«چون خاتونِ خدایان دررسید گوهری را كه ئه‏نو خدای آسمان از برای او ساخته بود بالاگرفت. پس او با خدایان چنین گفت:
«ــ ای تمامی خدایان! هم بدین راستی كه گوهرِ گردن‌آویزِ خود را از یاد نمی‏برم بر آن سرم كه هرگز این روزها از خاطر بازنگذارم و آن همه را در تمامی روزگارانِ آینده به خاطر اندر بدارم!… به جز ئن‏لیل كه نباید بر قربانی فرودآید خدایان همه می‏باید كه بر قربانی به زیر آیند… چرا كه ئن‏لیل بی‏آن كه اندیشه كند توفانِ بزرگ را برانگیخت و آدمیزادگان مرا همه به قضای فنا درسپرد.»
«مگر ئن‏لیل از آنجای می‏گذشت. كشتی را بدید خشم در او پدید آمد و بانگ بر خدایان زد: «كدام است آن زنده كه جان از توفان به در برده است؟ می‏بایست تا هیچ آدمیزاده را از بلای من خلاص نباشد!»
«پس نی‏نیب، پرخاشگرِ خدایان به سخن دهان گشوده با خدای سرزمین‏ها و دیاران، با او، چنین گفت: «به جز ئه‏آ كیست كه كار از سرِ فرزانگی كند؟… اوست كه به هرچیز داناست و از دانایی‏ها سرشار است.»
«پس ئه‏آ خدای ژرفاهای آب به سخن دهان گشوده با ئن‏لیل چنین گفت:
«ــ ای خدای زبردست! تو ای زورمند! چگونه توانی توفانی چنین پدید آری بی‏آن كه یك دم بر آن اندیشه ‏كنی؟… آن كه گناهی می‏كند بگذار تا از گناهِ خویش كیفری بیند اما بر آن باش تا همگان را نابوده نسازی. بَدان و بدكاران را كیفری بده اما زنهار تا همگان را به توفانِ بلا درنپیچی! ــ هم در جای توفان كه پدید آوردی شیری توانستی فرستاد تا از آدمیان بكاهد. هم در جای توفان كه برانگیختی گرگی یله توانستی كرد تا مردمان را بكاهد. هم در جای توفان كه فروفرستادی سالخشكی پدید توانستی كرد تا سرزمین‏ها و دیاران را فروتن كند. هم در جای توفان كه پدیدار كردی ئه‏را خدای طاعون را به زمین توانستی فرستاد، و این خود نیكوتر از آن بود… من رازِ خدایان را بازنگشودم: به آن كس كه فرزانه‏تر از همگان بود نقشِ خوابی نمودم تا خود از این راه اراده‏ی خدایان را باز داند… اكنون با او به خیر باش!»
«آنگاه خدای دیاران و خاك به كشتی فراز آمد. دستانِ مرا بگرفت و مرا و جفتِ مرا به خشكی برد. پس جفتِ مرا به زانو در كنارِ من بنشانید و خود پیشِ روی ما رو در روی ما بنشست و به تبرك و تعمید دست برسرِ ما نهاد: «ــ ئوت‏نه‏پیش‏تیم تا به زمانِ امروز آدمیزاده‏یی میرا بود. اكنون می‏باید تا ئوت‏نه پیش‏تیم و جفت او همتای ما باشند. ئوت‏نه‏پیش‏تیم باید تا در دوردست‏ها منزل كند. ئوت‏نه‌پیش‏تیم می‏باید تا دور، بر كنار دریا، آنجا كه رودبارها به دریا فرو می‏ریزند منزل كند.»
«پس چنین شد كه خدایان، مرا به دور فرستادند، مرا به دریابار سرمنزل دادند… ای گیل‏گمش! اكنون از خدایان كیست كه بر تو رحمت كرده تو را به جرگه‏ی خدایان اندر درآورد تا زندگی‏یی را كه در جستجوی آنی بیابی؟… ای گیل‏گمش می‏باید بكوشی تا شش روز و شب بنخسبی!»

گیل‏گمش، از رنجِ راه برآسوده، تازه بر فرشِ زمین می‏نشست كه خوابی بر او وزید به بادی سخت ماننده…
ئوت‏نه‏پیش‏تیم با او با جفتِ خویش گفت: «ــ آنك! مردِ زورمند را بنگر كه در جستجوی زندگی است، و از خواب كه چنان چون بادی بر او می‏وزد برتابیدن نمی‏تواند!»
زن با او با جفتِ خویش با ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور می‏گوید:
«ــ او را بجُنبان تا بیدار ماند! از راهی كه آمده بگذار تا به سلامت باز گردد، هم از آن دروازه كه بیرون آمده بگذار تا به خانه باز رود!»
ئوت‏نه‏پیش‏تیم با او با جفتِ خویش می‏گوید:
«ــ وه كه تو را با آدمی‏زادگان عطوفتی زیاده هست!… برخیز و او را فتیری بپز و كنار سرش نه!»
و خاتون برخاسته او را فتیری پخت و كنارِ سر نهاد، و روزهایی را كه خفته بود بر جدارِ كشتی نشانه‏یی می‏كرد:
«ــ نانِ نخستین خشك است.
«ــ نانِ دوم نیم خشك است.
«ــ نانِ سوم تر است.
«ــ نانِ چهارم سپید است.
«ــ نانِ پنجم زرد است.
«ــ نانِ ششم چنان كه باید پخته است.
«ــ نانِ هفتم…»
پس به ناگهان او را تكانی می‏دهد و مردِ بیگانه از خواب برمی‏آید و گیل‏گمش با او با ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور می‏گوید:
«ــ خواب در بی‏توانی من بر من تاخت، خواب در بی‏توانی من چنان چون زورمندی بر من افتاد اما تو نیك به تكانی از خوابم برانگیختی!»
و ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور با او با گیل‏گمش گفت:
«ــ شش نان پخته شد و تو همچنان خفته بودی. اینك نان‏های پخته تو را از روزهای خوابِ تو آگاه می‏كند.»
و گیل‏گمش با او با ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور می‏گوید:
«ــ اكنون چه می‏بایدم كرد ای ئوت‏نه‏پیش‏تیم؟ به كجا روی آرم؟ خواب مرا چنان چون دزدی درربود. مرگ در خوابِ من نشسته است. در حجره‏ی من و هرجا كه منم مرگ نشسته است!»
ئوت‏نه‏پیش‏تیم با اورشه‏نبی با كشتیبانِ خویش می‏گوید:
«ــ اورشه‏نبی! ساحلِ من از این پس تو را نمی‏باید كه ببیند! گدارِ آب از این پس تو را نباید كه ره دهد! هیچ آدمی میرنده را از این پس نمی‏باید كه بدین سوی آری خود اگر از برای باغستانِ من سخت تشنه باشد! ــ مردی كه بدین جای آورده‏ای جامه‏های پلید بر تن دارد. زیبایی پیكرش را پوستِ جانورانِ دشت فروپوشیده است… اكنون او را با خود ببر تا تن به آبِ پاكیزه بشوید. پوست را می‏باید از پیكر به زیر اندازد تا دریا با خود ببرد. پیكر او می‏باید تا دیگرباره در زیبایی نو بدرخشد. پیشانی او را بندی نو می‏باید. می‏باید تا جامه‏های فاخر تنِ او را باز پوشد و پرده به عریانی‏اش فرو كشد… باشد كه به دیارِ خویش باز گردد. باشد تا هم از راه به وطن خود باز رود… و این جامه می‏باید كه بر او بماند، و این جامه می‏باید كه همیشه تازه باشد!»
پس اورشه‏نبی او را رهنمون شد. و او، گیل‏گمش، اندامِ خویش به آبِ پاكیزه بشست. پوست از پیكر به زیر افكند و پوست را دریا با خود ببرد. پیكرِ او دیگر باره در زیبایی نو درخشید. بندی نو بر پیشانی بست. جامه‏ی فاخر به تن در پوشید تا پرده به عریانی‏اش فرو كشد… تا او به دیارِ خویش باز رود، تا هم از راه به وطن بازگردد می‏باید كه این جامه بر او بماند. و این جامه می‏باید كه همیشه تازه باشد!

گیل‏گمش با اورشه‏نبی به كشتی درنشستند. آنان در آبِ دریا می‏نگریستند و به راهِ سفر می‏رفتند. و خاتون با او، با جفتِ خویش با ئوت‏نه پیش‏تیمِ دور چنین گفت:
«ــ آنك گیل‏گمش است كه می‏رود. او مشقتِ بسیار دید و رنجِ فراوان كشید… او را چه می‏دهی تا شادمانه به راهِ وطن رود؟»
و گیل‏گمش آوازِ دهان او بشنید. پس تیرِ كشتی را بگرفت و زورق را دیگر باره به جانبِ ساحل فشرد. ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور با او با گیل‏گمش می‏گوید:
«ــ گیل‏گمش! اینك تویی كه می‏روی. تو مشقتِ بسیار دیده رنجِ فراوان كشیده‏ای… تو را چه دهم تا شادمانه به راهِ وطن روی؟ پس بگذار تا رازی بر تو آشكاره كنم، بگذار تا تو را از اعجازِ گیاهی پنهان بیاگاهانم… آن گیاه به خار ماننده‏یی است كه در اعماقِ دوردست در ژرفاژرف‏های دریا می‏روید… خارش همه به نیزه‏ی خارپشتی ماننده است و به دریای آبِ شیرینِ دور می‏روید… چندان كه آن گیاه به دست آری و از آن بخوری جوانی تو به تو باز خواهد آمد: جوانی تو در تو بخواهد پایید!»
و گیل‏گمش آوازِ دهان او می‏شنید.