گیل گمش – لوح یازدهم – قسمت دوم
ژوئن 28, 2018

     گیل گمش – لوح دوازدهم
ژوئن 28, 2018
 

گیل گمش - لوح یازدهم قسمت سوم


و آنان به دورادور در دریا پیش راندند تا به دریای آبِ شیرینِ دور رسیدند.
پس گیل‏گمش بند از میان گشوده بالاپوش از شانه به زیر افكند، وزنه‏هایی گران به پای خویش بست و وزنه‏ها او را در دریا به اعماق كشیدند، به دریای جهنده فرو كشیدند. پس او در ژرفاهای آب گیاهی دید ماننده به خار بوته‏یی . پس گیاه را برگرفت و آن را محكم در دست‏ها گرفت. وزنه‏های گران را رها كرد و از كنار كشتی برون آمد.
اینك گیل‏گمش به كشتی‏اندر كنار كشتیبان نشسته است و گیاهِ معجزگرِ دریا در دست‏های اوست.
گیل‏گمش با اورشه‏نبی با كشتیبان می‏گوید:
«ــ اورشه نبی! اینك گیاه این‏جا نزدِ من است! و این گیاهی است كه جوانی جاودانه می‏بخشد. حسرتِ سوزان آدمی اكنون برآورده می‏شود… اینك گیاهی كه نیروهای جوانی را نگه‏ می‏دارد. می‏خواهم آن را به اوروكِ حصار كشیده‏ی خویش برم. می‏خواهم تا همه پهلوانانِ خود را از آن بخورانم. می‏خواهم تا از آن به بسیار كسان بخش ‏كنم. نام آن چنین است: دیگر باره پیر جوان می‏شود! ــ من از آن بخواهم خورد تا نیروهای جوانی را همه از سر گیرم.»

پس بیست ساعتِ دوتایی فراتر رفتند تا پاره‏ی خاكی در نظرگاهِ ایشان پدیدار آمد.
چون سی‏ساعتِ دوتایی برگذشت به خشكی پهلو گرفته منزل كردند.
گیل‏گمش آبگیری بدید آب‏اش تازه و خنك… پس جامه از تن برگرفت و در آب رفت و در خُنكای خوشِ آب شستشویی كرد.
ماری مگر بوی گیاه شنید. پیش خزید و گیاه تمام بخورد. پوست كهنه به دور افكند و جوان شد. گیل‏گمش برمی‏گردد و نعره‏ی نفرین می‏كشد و بر زمین می‏نشیند و می‏گرید. و اشك‏ها بر چهره‏ی او به زیر می‏غلتد. او گیل‏گمش در چشمِ اورشه نبی در چشمِ كشتیبان می‏نگرد و زاری جان او چنین است:
«ــ برای كه، اورشه‏نبی، بازوهای من كوشیدند؟ برای كه خونِ دل من می‏چرخد؟… من رنج بسیار كشیدم و بهره‏ی نیكِ آن نصیب من نشد: نیكی در جای كرمِ خزنده‏ی خاك كردم! این گیاه مرا به دوردست‏های دریا كشید، اكنون می‏خواهم تا از دریاها و رودبارها دوری بجوییم… كشتی را بگذار تا در ساحل بماند.»

پس بیست ساعتِ دوتایی فراتر رفتند تا پاره‏یی از باروی پرستشگاه آشكاره شد.
چون سی ساعتِ دوتایی برگذشت، فرود آمده منزل كردند و چشمانِ خود را به شهری كه پرستشگاه مقدس در آن بود بازگشودند. آنگاه به اوروك اندر آمدند، به شهری كه حصارِ بلند دارد. و گیل‏گمش با او با اورشه‌نبی كشتیبان می‏گوید:
«ــ از حصار، اورشه‏نبی، از حصار به فراز بر شو. بر سرِ حصارِ اوروك. گردشی كن: اوروك، شهری كه حصارهای بس استوار دارد. ببین كه پایه‏ی آن چه نیك استوار است ببین كه كوهِ پرستشگاه چه بلند خاكریزی شده!… در بناهای عظیم كه خود از خشت بكرده‏اند نظر كن كه آن، همه از خشتِ پخته است. ــ هفت استادِ دانا، مشاورانِ من، این طرح‏ها با من باز نموده‏اند… از شهر، پاره‏یی : زمینِ باغی، كوشكی از برای زنان، می‏باید تا از آنِ تو باشد… تو خانه‏ی خود را می‏باید تا در اوروكِ حصار كشیده بنا نهی!»