گیل گمش – لوح دهم – قسمت دوم
آوریل 11, 2014
     گیل گمش – لوح یازدهم – قسمت دوم
ژوئن 28, 2018
 

گیل گمش - لوح یازدهم قسمت اول


گیل‏گمش با او، با ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور سخن می‏گوید:
«ــ ئوت‏نه‏پیش‏تیم! من در تو می‏نگرم و تو را برتر و پهنه‏ورتر از خویشتن نمی‏یابم. تو چنان به من ماننده‏ای كه پدری به فرزندِ خویش، تو را و مرا در آفرینش ما اختلافی نیست: تو نیز آدمیی چون منی، به جز آن كه من آفرینه‏یی آسود‏گی ناپذیرم. مرا از برای نبرد آفریده‏اند و تو از نبرد رو بگردانیده به پشتِ خویش برآسوده‏ای… چگونه است كه خدایان تو را به جرگه‏ی خود در آورده‏اند؟ چگونه است كه تو زندگی را باز جسته دریافته‏ای؟»

ئوت‏نه‏پیش‏تیم با او با گیل‏گمش می‏گوید:
«ــ گیل‏گمش! می‏خواهم حقیقتی را با تو درمیان گذارم. می‏خواهم از رازهای خدایان با تو حكایتی كنم…شوری‏پك را تو خود نیك می‏دانی كه شهری‏ست كهن، و خدایان را از دیرباز در او به مهر نظر بود تا آن كه سرانجام، خدایان مهر از او بازگرفتند و بر آن شدند تا توفانی سهمگین به‏پا دارند… پس، ئه‏آ كه هم در آن كنكاش حاضر بود ــ خدای لُجه‏های ژرف ـ از قراری كه خدایان نهادند با كومه‏ی بوریایی من حكایت كرد. و ئه‏آ با او، با كومه‏ی بوریایی من چنین گفت:
«ــ ای كومه‏ی بوریایی كومه‏ی بوریایی! ای دیوار ای دیوار! ای كومه‏ی بوریایی بشنو! ای دیوار آوازِ دهانِ مرا بشنو! ای از مردم شوری‏پك، ای ئوت‏نه‏پیش‏تیم پسرِ اوبه‏ره‌توتو! از چوب خانه‏یی بساز و آن خانه را بر بالای یكی كشتی بساز. بگذار تا خواسته و دارایی تو برود، در پی زندگی باش… خواسته و داشته را رها كن، زندگی را برهان… پس، از هرگونه نطفه‏یی به كشتی اندر بگذار. و درازا و پهنای كشتی را به اندازه بساز. و كشتی را هم در این ساعت بساز. و آن را به دریای آبِ شیرین یله‏ كن و مر آن را طاقی بساز!»
«من آوازِ دهانِ او را بشنیدم. و آن همه را دریافتم. و با ئه‏آ، با خداوندِ خویش چنین گفتم:
«ــ ای خداوند! به هر آنچه درخواه توست گردن می‏نهم با حرمتی كه مَر تو را درخور است… اما با من بگوی تا از آن با مردمِ شهر و با سالدیدگان ایشان چه می‏بایدم گفت؟»
«پس ئه‏آ دهان گشود و با من، با بنده‏ی خویش چنین گفت:
«ــ تو ای زاده‏ی آدمی! تو می‏باید بدیشان چنین بگویی: ئن‏لیل، خدای بزرگ، نظر از من بازگرفته باری در من به مهربانی نظاره نمی‏كند. این است كه می‏خواهم تا از دیارِ شما رخت به سرزمینِ دیگر كشم. سرزمینِ ئن‏لیل را دیگر نمی‏خواهم كه ببینم، می‏خواهم كه به جانبِ دریای آبِ شیرین روم و در كنار ئه‏آ فرود آیم: خدایی كه به مهر در من نظر می‏كند. ئن‏لیل اما شمایان را نعمت و مالی بسیار به نصیب خواهد داد و بركتِ خود را همراهِ نعمت و مالِ شما خواهد كرد.»
«ــ پس، چندان كه نخستین سپیده‏ی صبح درخشید ابزارِ كارِ خویش فراهم آوردم. چوب و قیر گرد كردم. كشتی را طرحی كشیدم. از كسان خود، توانایان و ناتوانایان همه را به كار گرفتم تا به ماه شَمَشِ بزرگ كارِ كشتی سراسر پرداخته آمد. از خواسته و داشته هرآنچه مرا بود به كشتی اندر بردم. از سیم و زر همه را به كشتی اندر بردم. و نطفه‏ی جانوران را همه به كشتی اندر بردم. خویشان و كسانِ خویش، همگان را به كشتی اندر بردم. چارپایان را از خرد و بزرگ به كشتی اندر بردم. كارْاستادان را از همه هنری و همه حرفه‏یی به كشتی اندر بردم و در فراز كردم؛ چرا كه خداوندِ من ئه‏آ مرا زمانی معین كرده با من بنده‏ی خویش چنین گفته بود:
«ــ به گاهِ شام، چندان كه خدایانِ ظلمت تندبادی گران فرو فرستند به كشتی اندر شو و در فراز كن!»
«پس آن زمان فرارسید. اددِ توانا بارشی هول‏انگیز فرو فرستاد. من در آسمان نگریستم، كه در او نگریستن سخت هراس‏آور بود. پس به كشتی درآمده در فراز كردم. و كشتی عظیم را سكان به ناخدا سپردم.
«چندان كه نخستین سپیده‏ی صبح بردمید ابرهای سیاه برآمد به پر و بالِ زاغان ماننده ــ. روان‏های پلید، خشمِ خویش فرو می‏ریختند. روشنایی‏ها همه به تاریكی‏ها مبدل آمده ‏بود. بادهای سخت می‏وزید و آب‏ها به خروش اندر شده‏ بود. آب‏ها تا كوهپایه برآمد و آب‏ها از آدمیان برگذشت. خدایان، خود از توفان به هراس اندر شده بگریختند. و خدایان به كوهساران ئه‏نو بگریختند. و خدایان در فرازجای كوه چنان ‏چون سگان بر خود خمیدند و ایشتر چنان‏ چون زنانِ پادرزای خروش می‏كرد و آوازِ دل‏انگیزِ دهانش به زنگ و مویه بَدَل شده بود و فریاد برمی‏كرد:
«ــ آنك! سرزمینِ خوشِ پیشین لای و گل شده چرا كه من خود در كنكاشِ خدایان رایی به ناصواب زدم. دریغا! چگونه توانستم به مجلس خدایان اندر، فرمانی چنین هراس‏انگیز برانم! به نابودی مردمِ خویش، دریغا، چگونه حكم توانستم داد! آنك، تا سیلابِ گران چگونه چون هجومِ درهم شكسته‏ی جنگیان، ایشان را با خویش همی‏ كشانَد!… آیا آدمیان را هم بدین‏خاطر به زاد و ولد واداشتم تا دریا را اینگونه چون تخمه‏ی ماهیان بینبارند؟»
«و خدایان همه با او می‏گریند. خدایان بر فرازْجای كوه بنشسته‏اند. آنان بر خود خمیده می‏گریند. رنجِ درد لب‏های ایشان بردوخته. «شش روز و شب باران همی ‏خروشید. شش روز و شب جوبارها می‏خروشید. به روز هفتم توفان را كاستی پدید آمد. خاموشی‏یی پدید آمد هم بدان‏سان كه پس از نبردی. ــ دریا آرامشی یافت و توفان از پای درنشست. من به هوا درنگریستم، و آرامشی در هوا پدید آمده‏ بود. همه آدمیان به گِل مبدل شده ‏بودند و پهنه‏ی زمین به ویرانه‏یی بدل شده بود. «پس من دریچه‏یی را برگشودم و روشنایی بر چهره‏ی من بتافت… من بر زمین افتادم. بر زمین نشستم و گریستم… من می‏گریم و اشك‏های من بر گونه‏ی من جاری‏ست. یكی به ویرانه‏ی پهنه‏ور دیدم كه پُر از آب بود. به آوازِ بلند خروش بركشیدم كه ای وای مردمان همه بمرده‏اند!
«پس چندان كه دوازده ساعت دوتایی برگذشت جزیره‏یی از آب سر برون كرد.
«كشتی به جانب نیسْ‏سیر می‏راند. پس كشتی به خاك گرفت و بر كوه نیس‏سیر استوار بنشست.
«شش روز كوه كشتی را بداشت و آن را بی‏هیچ جنبشی بداشت.
به روز هفتم كبوتری بیرونِ كشتی بداشتم و او را رها كردم. كبوتر پركشید و برفت و بازآمد چرا كه جای آسایشی نیافته بود. «پس زاغی بیرون بداشتم و او را رها كردم. زاغ پركشید و برفت. آب را دید كه فرو می‏نشیند. پس زمین را بخراشید و فریادی برآورد، دانه خورد و باز نه‏آمد.