گیل گمش – لوح دوم
آگوست 26, 2018

     گیل گمش – لوح چهارم
آگوست 26, 2018
 

گیل گمش - لوح سوم


انكیدو به تالارِ درخشانِ شاه گیل‏گمش پای می‏نهد. قلبش فشرده چون مرغِ آسمان در تپیدن است. شوقِ دشت و جانورانِ دشت در او هست. دردِ جانش را به آوازِ بلند بر زبان می‏آورد و بی‏درنگی از شهرِ اوروك به جانب صحرای وحش شتاب می‏كند.
گیل‏گمش پریشان است. یارش رفته .
او، گیل‏گمش، به پای برمی‏خیزد. سالدیدگان قوم را فرا خویش می‏خواند دستِ خود را بالا می‏گیرد و با ایشان چنین آغاز می‏كند:
«ــ پس بشنوید ای مردان و در من ببینید! من غمِ انكیدو را به دل دارم. من از برای انكیدو گریانم، چون زنانِ شیون‏گر به آوازِ بلندِ عزا فریاد می‏كنم. تبرزینِ كمرگاه و شمشیرِ كمربند و گاوسرِ دستم یا روشنی چشم من و این جامه‏ی بزمی كه اینك همه نیروهای سرشارِ مرا در خود گرفته است، مرا این همه به چه‏كار می‏آید؟ دیوی قد برافراشته یكسره شادی‏های مرا تلخ كرده است… انكیدو رفته است. یارِ من بیرون در میانِ جانورانِ دشت است… او، انكیدو، بر زنِ مقدسی كه او را بدین‏جا فریفته بود نفرین می‏فرستد و به درگاه شَمَش خدای آفتاب استغاثه می‏كند… او، انكیدو، به آرمیدن بر فرش‏های رنگارنگ شایسته است. می‏باید كه در كاخی كنار خانه‏ی من سكنا بگزیند و بزرگانِ زمین می‏باید كه بوسه به پاهای وی زنند و خلایق همه می‏باید كه در خدمتِ او باشند… من همه‏ی خلق را به نشستن در سوگِ او فرمان می‏دهم. می‏باید كه مردمان همه جامه‏ی سوگواران درپوشند غبارآلوده و ژنده… من خود جامه‏یی از پوستِ شیر به تن پوشیده به دشت می‏تازم. در جست وجوی او همه جا به دشت می‏تازم.»

انكیدو دست خود را بالا گرفته تنها بر پهنه‏ی دشت ایستاده است… او، انكیدو، به صیاد نفرین می‏فرستد و به شَمَش ــ خدای آفتاب ــ استغاثه می‏كند.
او، انكیدو، چنین می‏گوید:
«ــ ای شَمَش! سیاهكاری نخجیرباز را كیفری بده! مال او را هیچ ‏كن! قدرتِ مردی او را از او بستان! باشد كه عفریتان عذابش كنند! باشد كه ماران پیشاپیشِ قدم‏هایش برویند!»
او، انكیدو، نخجیرباز را بدین‏گونه نفرین می‏كند. كلام او از قلبی پُربار بیرون می‏تراود. آنگاه به زن نفرین می‏فرستد و با او به خطابی سخت چنین می‏گوید:
«ــ ای زن! اینك تقدیرِ تو را می‏خواهم كه برگزینم: باشد كه روزهای عمر تو را پایانی نبوَد! باشد كه نفرین‏های من بر فرازِ سرت بماند! معبرها خانه‏ی تو باد و باشد كه به كنجِ دیوارها خانه كنی! پاهای تو هماره فرسوده و ریش باد! باشد كه گدایان و ماندگان و راندگان تپانچه بر گونه‏ات زنند! اینك منم كه گرسنگی آزارم می‏دهد و از تشنگی در عذابم، چرا كه تو اشتیاق را در من بیدار كرده‏ای… من سرِ آن داشتم كه بدانم، و با جانوران بیگانه شدم چرا كه تو مرا از دشتِ خود به حصارِ شهر رهنمون شدی. از این روست كه می‏باید تا نفرین شده باشی!»
پس شَمَش خدای سوزانِ آفتابِ نیمروز آوازِ دهان او بشنید. و شَمَش با او، با انكیدو چنین گفت:
«ــ ای انكیدو پلنگِ دشت! زنِ مقدس را از برای چه نفرین می‏كنی؟ او تو را از سفره‏ی خدایی خورش داد بدانگونه كه تنها به خدایان می‏دهند. او تو را شراب داد از برای نوشیدن از آنگونه كه تنها درخورِ پادشاست. او تو را جامه‏ی بزم داد و كمربند، گیل‏گمشِ آزاده را به دوستی با تو كرد . اینك گیل‏گمشِ بزرگ یارِ توست. بر فرش‏های رنگارنگت می‏نشاند و تو می‏باید تا در یسارِ وی در سرایی محتشم مسكن گزینی و بزرگانِ دیار بر پاهای تو بوسه ‏زنند. او مردمان را همه به خدمتِ بر تو می‏گمارد. در میان حصارهای اوروك آدمیان همه در سوگِ تو بنشسته‏اند. در شهر، در اوروك، اینك مردمان به سوگِ تو ژنده‏های غبارآلوده به تن پوشیده‏اند. شاه گیل‏گمش پوستِ شیر بر دوش افكنده به دشت می‏شتابد. او، گیل‏گمش، به دشت می‏شتابد. او، گیل‏گمش، به بازجست تو به دشت می‏آید.»
انكیدو آوازِ دهانِ خدای نیرومند، آوازِ دهان شَمَش را می‏شنید. قلب او در برابرِ كلامِ شَمَش خدای نیرومند آرام می‏گرفت.
ابری از غبار از دوردستِ دشت می‏درخشد. شَمَش آن را به نوری سپید روشن می‏كند. اینك گیل‏گمش است كه می‏آید. پوستین شیرش چنان چون زر باز می‏تابد.
و گیل‏گمش با یارِ خویش، با انكیدو به حصارهای اوروك بازمی‏گردد.
جان انكیدو را دردهایی نو فراگرفته است.
«ــ رؤیاهای گران ای رفیق شبِ دوشین بر من آشكار گشته است: آسمان غریو می‏كشید و زمین در لرزه بود. من یك‏تنه به پیكارِ آفرینه‏یی توانمند می‏رفتم. رُخسارش به شبِ تیره می‏مانست. نگاهش تند برون می‏تافت. به سگانِ زشت بیابانی می‏نمود كه دندان بر دندان بسایند. به كركسان می‏مانست با بال‏های بزرگ و با چنگال بزرگ… مرا به سختی بركنده به مغاكی درانداخت. مرا به لُجه‏های ژرف فروافكند. با سنگینی كوهی بر من افتاد. بارِ تنم بر من صخره‏یی گران می‏نمود. پس مرا به هیأتی دیگرگونه كرد. بازوهای مرا چنان چون بالِ پرندگان كرد و با من چنین گفت:
«ــ اكنون به ژرفاهای ژرف پرواز كن به منزلگاهان تاریكی پرواز كن بدآنجا كه ئیركل‏له خدای طبقاتِ زیرینِ خاك برتختِ خویش می‏نشیند. به سرایی فرو شو كه هرگز هیچ‏یك از رفتگان را راهِ بازگشت نیست! به سراشیبِ راهی كه بازگشت ندارد فرو شو! راهی كه هیچ نه به جانبِ چپ می‏پیچد نه به جانبِ راست! آنجا كه ساكنانش را به جز غبار و به جز خاك خورشی نیست. چون خفاش به بالی آراسته، چنان چون بوم از پر پوشیده‏اند. آنجاكه روشنی را راهِ عبور نیست و ساكنانش در ظلمات نشسته‏اند!»
«پس در حفیره‏یی به ژرفا ژرف‏های خاك فرو شدم. در آنجا كلاهِ پادشایی را از سرها ربوده‏اند. آن كسان كه به روزگارانِ دوردستِ زمان بر تخت‏ها می‏نشستند و فرمان به سرزمین‏های پهنه‏ور می‏راندند در آن منزلگاه خمیده بودند. به سرای تاریكی درآمدم كه پاكان و پیمبران و جادوگران جمله به یك جای گرد آمده‏ بودند. عزیزانِ خدایانِ بزرگ جمله در آن جایگاه می‏بودند. ئه‏رش‏كی‏گل خداوندِ خاك و ژرفاهای خاك، هم در آنجای بود. رویاروی او دبیری زانو زده به نوكِ درفش نام‏هایی در لوحِ گِلین می‏فشرد و به آوازِ بلند بر او بازمی‏خواند. ئه‏رش‏كی‏گل سربرداشت و در من نظر كرد. آنگاه با دبیر چنین گفت: «نام این نیز در آن سیاهه كن!»
«ای برادر! اینك رؤیایی كه بر من آشكار گشته است!»
و گیل‏گمش با او، با انكیدو چنین می‏گوید:
«ــ دشنه‏ی خود را به من ده. دشنه‏ی خود را نیازِ روحِ خبیثِ مرگ كن. من نیز آینه‏یی درخشان بر آن افزون می‏كنم تا او را به دورها برماند… فردا از برای اوتوك‏كی ــ داورِ هلاكت بار ــ قربانی می‏كنیم تا بلایای هفتگانه را از ما براند.»

و دیگر روز پگاه، چندان‏كه آفتاب برآمد، شاه گیل‏گمش دروازه‏ی بلندِ پرستشگاه را بگشاد. كرسی‏یی از چوب ئله‏مه‏كو بیرون نهاد. در پیاله‏یی از سنگِ سُرخ انگبین كرد در پیاله‏یی از سنگِ لاجورد روغن خوشبو كرد و این هردو پیاله را بر كرسی نهاد تا خدای سوزانِ آفتاب بر این هر دو پیاله زبان كشد.