گیل گمش – لوح هفتم
آگوست 25, 2018

     گیل گمش – لوح نهم – قسمت اول
آوریل 22, 2014
 

گیل گمش - لوح هشتم


چندانِ كه نخستین سپیده‏ی صبح درخشید گیل‏گمش برخاست و به نزدیك بالین رفیقِ خویش آمد.
انكیدو آرام خفته بود. سینه‏اش به آهستگی بالا می‏رفت و فرومی‏افتاد. دمِ جانِ اوست كه به آرامی از دهان او به بیرون می‏تراود.

گیل‏گمش گریست و چنین گفت:
«ــ انكیدو ای رفیق جوان! نیروی تو و صدای تو كجا مانده است؟… انكیدوی من كجاست؟ تو از نیرومندی به شیر و به نرگاوِ وحشی می‏مانستی. چالاك و تند به غزالِ صحرا ماننده بودی… چنان ‏چون برادری تو را دوست می‏داشتم! در برابرِ همه شاهان تو را بركشیدم! همه زنانِ زیبای اوروك تو را می‏خواستند! به جنگلِ سدرِ خدایان با تو رفتم، روزان و شبان با تو بودم… سرِ خومبه‏به را همراهِ من به اوروكِ محصور تو آوردی؛ چنان كه كوه‏نشینانِ ستم‏ كشیده، آزاد از بیدادِ غول، ما را هماره دعایی می‏فرستند… نرگاوِ غُرّانِ آسمان را ما در خون كشیده‏ایم، شاید دَمِ زهرآلود او بر تو رسیده است؟ شاید پسند خدایان نبوده است كه ما در خشم به ایشتر برتابیم و گاوی را كه از آسمان یله ‏كرده بودند به خون دركشیم؟»

پس گیل‏گمش ساعتی خاموش بر بالینِ رفیقِ خویش بنشست. و نگاه او بیرون در دوردست‏ها سرگردان بود.
آنگاه در او، در انكیدو نظركرد و انكیدو همچنان آرام بر جای بود، انكیدو به آرامی خفته ‏بود.
پس گیل‏گمش چنین گفت:
«ــ انكیدو، همدم و یار سالیانِ جوانی من!… اینك پلنگ دشت این‏جا خفته است، هم آن كه خود از هیچ چیز دریغ نكرد تا از كوهسارِ خدایان به فراز برشدیم؛ تا گاوِ خروشنده‏ی آسمان را گرفتیم و در خون كشیدیم؛ تا خومبه‏به را بر خاك درهم شكستیم: آن را كه در جنگلِ سدرِ خدایان می‏زیست و بر مردمِ دیار بیداد می‏كرد. ــ اكنون این خوابِ ژرف چیست كه بر تو فروافتاده؟ ای رفیق! سخت تیره می‏نمایی و گویی دیگر بانگ مرا نمی‏شنوی!»
با این همه او، انكیدو، چشمانش را باز نمی‏گشاید.
گیل‏گمش بر قلب او، بر قلب انكیدو دست می‏نهد. و قلبِ انكیدو از تپیدن باز ایستاده است…
پس گیل‏گمش روی رفیقِ خود را، روی انكیدو را فروپوشید هم بدان سان كه روی عروسان را فروپوشند. چونان نره شیری می‏غُرید و چنان چون ماده شیری كه زخمِ نیزه بر او آمده باشد فریادِ شیون برآورد. موی خود بركَند و برافشاند. جامه‏های خود بردرید و رختِ غبارآلودِ عزا به تن درپوشید.
چندان كه نخستین سپیده‏ی صبح درخشید گیل‏گمش زاری از سرگرفت.
شش روز و شش شب بر او، بر انكیدو گریست تا سرخی بامداد هفتمین روز پدیدار شد، و تا بدین هنگام هنوزش به خاك درنسپرده‏ بود.
گیل‏گمش به روز هفتم او را، انكیدو را به خانه‏ی خاك درسپرد.
اینك گیل‏گمشِ پادشاست كه اوروكِ حصار كشیده را ترك می‏گوید و زاری‏كنان به بیرون، به پهنه‏ی دشت می‏شتابد.
«ــ آیا من نیز چندان كه بمیرم چنان‏ چون انكیدو نخواهم شد؟… درد بر دلِ من نشست و هراسِ مرگ بر من فرود آمد. پس من به جانبِ دشت شتاب كردم.»
بیرونِ اوروك، نخجیربازی از برای شیران تله‏چالی می‏كَنَد. چون گیل‏گمش بدآنجا می‏رسد نخجیرباز با او، با پادشا چنین می‏گوید:
«ــ ای خداوندگارِ بلند! تو جنگلبانِ دشخوی سدرها را كُشتی و خومبه‏به را كه بر كوهسارانِ مقدسِ سدر فرمان می‏راند بر خاك كوفتی. شیران را در كوهساران به دست خود شكستی و نرگاوِ نیرومند را كه خدای آسمان یله كرده بود به شمشیر كُشتی… پس از چه رخسارِ تو اینچنین به زردی گراییده چهره‏ی تو بدین‏گونه چرا بپژمریده فغانِ زاری از قلبِ تو چرا بلند است به سرگردانانِ راه‏های دور چرا ماننده‏ای رخسارت از باران و باد و آفتاب چرا برتافته چنین بی‏تاب از كشتزارها شتابان چرا می‏گذری؟»
گیل‏گمش دهان می‏گشاید و با او، با نخجیرباز چنین می‏گوید:
«ــ رفیقِ من، آن‏كه چون نریان سواری با من بستگی می‏داشت، پلنگِ دشت، یارِ من انكیدو آن كه خود از هیچ‏چیزی دریغ نكرد تا از كوهسارِ خدایان به فراز برشدیم، گاوِ آسمان را به خون دركشیدیم، خومبه‏به را در كوهسارِ سدر بر خاك افكندیم و شیران را در دره‏های تاریك شكستیم، ــ رفیقِ من كه در تمامی سختی‏ها همراهِ من بود بهره‏ی آدمیان بدو رسیده است. شش روز و شش شب بر او گریستم و تا به هفتمین روزش به خاك درنسپردم… سرنوشتِ او سخت بر من گران افتاده. این است كه به دشت شتافته‏ام تا در دوردستِ پهنه‏ور بازش جویم. چگونه آرام می‏توانم بود؟ چگونه فغانِ زاری از قلبِ من بلند نباشد؟… رفیق من آن كه دوست می‏دارم به خاك مبدل گشته! انكیدو، رفیقِ من، خاكِ رُس شده. آیا من نیز نباید تا در آرامش افتم؟ آیا من نیز نباید كه دیگر تا به ابد برنخیزم؟»