گیل گمش – لوح نهم – قسمت اول
آوریل 22, 2014

     گیل گمش – لوح دهم – قسمت اول
آوریل 12, 2014
 

گیل گمش - لوح نهم قسمت دوم


گیل‏گمش آوازِ دهانِ غول را می‏شنید.
پس گیل‏گمش با او، با نگهبانِ دروازه‏ی آفتاب چنین گفت:
«ــ راهِ من از دردها می‏گذرد. دردِ خوف‏انگیزِ غم نصیبِ جانِ من است. آیا می‏باید روزگارِ خویش به زنگ و مویه به سركنم؟ مرا جوازی ده تا به كوهستان درآیم. تا ئوت‏نه‏پیش‏تیم را دیدار كنم و رازِ زندگی را از او پرسم چرا كه او آن را بازیافته. بگذار تا بگذرم، باشد كه من نیز زندگی را به دست آرم!»
و كژدم با او با گیل‏گمش چنین گفت:
«ــ ای گیل‏گمش! تو دلاوری، و قدرت‏های تو سخت عظیم است. پس برو و به گستاخی راه را بجوی. كوهسارانِ مشو از همه كوهی بر پهنه‏ی زمین برتر است. در اندرون این كوهسار دره‏یی هست ژرف و تاریك… باشد كه به سلامت از راهِ ژرفِ تاریك بگذری! دروازه‏ی خورشید كه ما بر آن نگهبانیم بر تو گشوده باد!»
و گیل‏گمش این سخنان می‏شنید.
پس او گیل‏گمش رو در راه نهاد. او به راهی می‏رود كه به طلوعِ آفتاب می‏كشد.
چون دو ساعتِ دوتایی در راه برفت به تنگنای ظلمت رسید. و تاریكی غلیظ بود و از روشنی به هیچ‏گونه نشانی نبود. آنچه را كه در پیشِ اوست نمی‏بیند آنچه را كه در پشتِ اوست نمی‏بیند.
پس چارساعتِ دوتایی در تنگنای ظلمت برفت. و تاریكی غلیظ بود و از روشنی به هیچ‏گونه نشانی نبود. آنچه را كه در پیشِ اوست نمی‏بیند آنچه را كه در پشتِ اوست نمی‏بیند.
پس شش ساعتِ دوتایی در تنگنای ظلمت برفت. و تاریكی غلیظ بود و از روشنی به هیچ‏گونه نشانی نبود. آنچه را كه در پیشِ اوست نمی‏بیند آنچه را كه در پشتِ اوست نمی‏بیند.
پس هفت ساعتِ دوتایی در تنگنای ظلمت برفت. و تاریكی غلیظ بود و از روشنی به هیچ‏گونه نشانی نبود. آنچه را كه در پیشِ اوست نمی‏بیند آنچه را كه در پشتِ اوست نمی‏بیند.
پس هشت ساعتِ دوتایی در تنگنای ظلمت برفت. به بانگ بلند آواز درمی‏دهد. و تاریكی غلیظ بود و از روشنی به هیچ‏گونه نشانی نبود. ظلمت نمی‏گذارد تا هر آنچه را كه در پیشِ روی اوست ببیند تا هر آنچه را كه در پشتِ اوست ببیند.
پس نه ساعتِ دوتایی در تنگنای ظلمت برفت. اینك جنبیدن هوا را احساس می‏كند. بالااَش خمیده، رخسارش به زیر افتاده است. و تاریكی غلیظ بود. و از روشنی به هیچ‏گونه نشانی نبود.
پس ده ساعتِ دوتایی در تنگنای ظلمت برفت. اكنون تنگنای دره به فراخی می‏گراید و اینك نخستین سپیده‏ی روز در برابرِ نگاه اوست.
پس دوازده ساعتِ دوتایی پیش‏تر رفت. اینك روشنی است. و روشنایی روز دیگر بارش به‏بر گرفت.

باغ خدایان رویاروی او گسترده است. و گیل‏گمش در آن می‏دید. با گام‏های تند به جانبِ باغِ خدایان برفت. میوه‏های آن یاقوت است و، تاك خوشه‏ها فرو آویخته. تماشای آن‏همه نیكوست. اینك درختی دیگر با بارِ لاجورد و اینك میوه‏های دیگر، بسیاری میوه‏های دیگر!… منظرِ درخشانِ باغ در تابش خورشید دل‏انگیز است. و او، گیل‏گمش، دست‏های خود را به جانبِ شَمَش، به جانب خدای سوزانِ آفتاب برمی‏افرازد:
«ــ سرگردانی من دراز و دشوار بود. می‏بایست تا جانورانِ وحشی را به خون دركشم و از پوستِ ایشان تن‏پوشی كنم و خوراك من از گوشت ایشان بود… از دروازه‏ی خورشید رخصتِ ورود یافتم و از تنگراهِ دره‏ی ژرفِ ظلمات گذشتم. اینك باغ خدایان كه رویاروی من گسترده!… دریای فراسوی باغ، دریای پهنه‏ور است. راهِ خانه‏ی ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور را با من بنمای! كشتیبانی را كه مرا از لُجه‏های مرگ تواند كه به سلامت بگذراند با من بنمای تا توانم كه از زندگی خبر گیرم!»
و شَمَش ــ خدای آفتاب ــ آوازِ دهان او می‏شنید… پس در اندیشه شد و با او، با گیل‏گمش، چنین گفت:
«ــ گیل‏گمش! به سوی كجا شتاب می‏كنی؟ زندگی را كه پی‏گرفته‏ای باز نمی‏یابی!»
و گیل‏گمش با او، با شَمَشِ بلند، می‏گوید:
«ــ با همه شوربختی‏های غربت از دشت‏ها گذشتم. از پسِ هر ستاره ستاره‏ی دیگر به خاموشی فرو شد. من این سالیان را همه شب‏ها بر دشتِ برهنه خفته‏ام. در راهِ ژرف، نه آفتاب و نه ماه بر من تافت نه هیچ ستاره‏یی… بگذار ای آفتاب تا چشمان من در تو نظر كنند، بگذار تا روشنی زیبای تو مرا بسنده شود! ــ ظلمت گذشته، ظلمت دور است. نعمت روشنایی دیگرباره مرا فرامی‏گیرد… نه مگر هیچ میرنده‏یی در چشمِ آفتاب نمی‏تواند دید؟ از چه روی نمی‏باید تا من نیز زندگی را بازجویم؟ از چه روی نمی‏باید تا من زندگی را از برای روزانِ همیشه بازیابم؟»
و شَمَش آوازِ دهان او می‏شنید.
پس شَمَش با او، با گیل‏گمش، چنین می‏گوید:
«ــ به نزدیك سی‏دوری سابی‏تو، خاتونِ فرزانه‏ی كوهِ آسمان رو. منزلگاهش در آن سوی دروازه در آستانه‏ی باغ خدایان بر كنار دریاست. سی‏دوری سابی‏تو نگهبانِ درختِ زندگی است. به باغی كه رویاروی تو گسترده درون شو!… سی‏دوری سابی‏تو راهِ منزلگاه ئوت‏نه‏پیش‏تیمِ دور را به تو باز می‏تواند نمود.»
و گیل‏گمش این سخنان می‏شنید.
پس او، گیل‏گمش، رو در راه نهاد و رویاروی خویش در باغِ خدایان نظاره كرد.
سدرها در انبوهی پُر شكوه‏اند. گوهرها از همه رنگی بر درختان آویخته بسترِ باغ را فرشی از زمردِ سبز است كه با گیاهانِ دریا می‏ماند. سنگ‏های نایاب، آنجا به بسیاری خاشاك و خار است و تخمه‏ی میوه‏ها از یاقوت زرد . واو، گیل‏گمش، از رفتن باز می‏ایستد.
واو، گیل‏گمش، با نگاه چشمان‏اش به بالا در باغِ خدایان نظر می‏كند.