گیل گمش – لوح هشتم
آوریل 23, 2014

     گیل گمش – لوح نهم – قسمت دوم
آوریل 13, 2014
 

گیل گمش - لوح نهم قسمت اول


گیل‏گمش بر انكیدو تلخ می‏گرید و از پهنه‏ی صحرا به شتاب می‏گذرد.
او ــ گیل‏گمش ــ با خود چنین اندیشه می‏كند:
«ــ آیا من نیز چون انكیدو بنخواهم مُرد؟… درد، قلب مرا شوریده وحشتِ مرگ جانِ مرا انباشته است . اكنون بر پهنه‏ی دشت‏ها شتابانم. پای در راهی نهاده‏ام كه مرا به نزدیكِ ئوت‏نه‏پیش‏تیم می‏برد ــ آن كه حیاتِ جاوید یافته است ــ و می‏شتابم تا به نزدیك او رسم… شبانه به تنگه‏ی كوه رسیدم. شیران را دیدم و از ایشان بر جانِ خود بهراسیدم. به استغاثه سر به جانبِ آسمان برداشتم و اینك دعاهای من است به درگاهِ سین ــ الاهه‏ی ماه ــ و به درگاهِ نین‏ئوروم ــ خاتونِ برج زندگی ــ آن كه در میان خدایان تابنده است: «ــ زندگی مرا از گزندها نگه‏دار باشید!»
گیل‏گمش درمانده و خسته بر فرشِ زمین برآسود و شبانگاه نقشِ خوابی بر او آشكار شد. پس به خواب چنان دید كه شیربچه‏یی سرشار از شادی‏های حیات به بازی در جست و خیز است… او، گیل‏گمش، تبرزین از كنار خود برداشت و بازو برافراشت و تیغ از بندِ میان بركشید. صخره‏ی نوك تیزی به زوبین ماننده در فاصله‏ی میان ایشان فرو افتاد و شكافی عظیم در خاك پدید كرد. و او، گیل‏گمش، در آن مغاك فرو شد. پس گیل‏گمش وحشت‏زده برخاست و از آنجای كه بود فراتر رفت.

دیگر روز چندان كه نخستین سپیده‏ی صبح درخشید او، گیل‏گمش، رو در روی خویش به بالا نظاره كرد و رو در روی خویشتن كوهساری دید بس عظیم. و آن كوهساری است كه مشو می‏خوانندش و آن دو تیزه است كه بارِ آسمان را همی‏كشد، و در فراخنای میان آن هر دو تیزه كمانه‏ی دروازه‏ی خورشید است و خورشید، هم از آن جاست كه بیرون می‏آید. و دو غول ــ نرغولی و ماده غولی ــ بر دروازه‏ی خورشید كه بر آسمان می‏گشاید نگهبان‌اند. تنِ ایشان از سینه به بالا از خاك بیرون است و از سینه به پایینِ ایشان كه به هیأتِ كژدمی‏ست به جهانِ زیرینِ خاك در نشسته. دیدارِ ایشان خوف‏انگیزست. از نگاهِ ایشان مرگ فرومی‏بارد. برقِ زشتِ چشمِ ایشان كوه‏ها را به بسترِ دره‏های ژرف درمی‏غلتاند.

گیل‏گمش در ایشان دید و خشك‌زده، هم به جا كه بود درماند. رُخسار او از بسیاری هراس به هم درشد. با خود هِی‏ زد و در برابرِ ایشان فروتنی كرد.
كژدمِ نر ماده‏ی خود را آواز داد و با او، با جفتِ خویش چنین گفت:
«ــ مردی كه به جانب ما می‏آید به اندام و گوشت همانند خدایان است!»
و ماده‏ی وی به پاسخ با او با نرینه‏ی خویش چنین گفت:
«ــ آری دو سوم او خدا پاره‏ی سوم‏اش آدمی است!»
پس كژدمِ نر یارِ خدایان را آواز می‏دهد و با او، با گیل‏گمش می‏گوید:
«ــ تو راهی بس دراز درنوشته‏ای ای بیابان‏گرد تا اینك به نزدیك من آمده‏ای… از كوهسارانی برگذشته‏ای كه برگذشتنِ از آن سخت دشوار است… می‏خواهم بر آهنگِ تو آگاهی یابم… این‏جا بر بیابان‏گردی كرانه‏یی‏ست، می‏خواهم تا مقصدِ سفر تو را بدانم.»
پس گیل‏گمش به پاسخ با او، با كژدم، چنین گفت:
«ــ من داغِ انكیدو را به دل دارم، من داغِ انكیدو رفیق خویش و پلنگِ دشت را به دل دارم. بهره‏ی آدمی بدو رسید… اینك هراسِ مرگ در من است. از آن‏روی به پهنه‏ی صحرا شتافته‏ام… سرنوشتِ انكیدو بر من سنگین و دشوار افتاده است… رفیقِ من، چنان ‏چون خاكِ رُسِ این زمین شده است… از آن روی از كوهساران به فراز برشدم و به نزدیك تو آمدم. اندیشیدم كه به نزدِ نیای بزرگِ خویش، به نزد ئوت‏نه‏پیش‏تیم بخواهم رفت… او، ئوت‏نه‏پیش‏تیم، بدآنجا رسید كه با جرگه‏ی خدایان درآمد. چندان به جستجو برخاست تا خود زندگی جاودانه را بازیافت. من بر آن سرم كه به نزدیكِ او روم و او را از مرگ و زندگی بپرسم.»
پس نرینه‏ی كژدم دهان گشوده با او با گیل‏گمش چنین گفت:
«ــ ای گیل‏گمش! از آدمیان هیچگاه كسی راه بر این كوهستان نیافته است. هیچ‏كس در این كوهساران پیش‏قدم نبوده است. اینك دره‏یی عمیق، كه دوازده ساعتِ دوتایی از میان كوه‏های آسمان می‏گذرد. تاریكی آن غلیظ است. در راهِ ژرف از روشنی نشانی نیست. راه به طلوعِ آفتاب می‏كشد به غروبِ آفتاب بازمی‏گردد. ما نگهبانانِ دروازه‏ی راهِ ژرفِ تاریكیم… پشتِ كوه‏ها دریاست كه سرزمین‏های خاك را در برگرفته… از این دره‏ی ظلمات هیچگاه آدمی برنگذشته است… پشت دروازه‏ی خورشید منزلگاه نیای توست. سرای ئوت‏نه‏پیش‏تیم دور از این‏جا، بر دهانه‏ی رود است در آن جانبِ آب‏های مرگ. این است كه هرگز هیچ كشتی تو را بدان سوی‏ها نخواهد برد.»